**معرفی کتاب: تب ناتمام** مورخه : 24 آذرماه 1404 توسط مسئول کتابخانه عمومی مرحوم مهندس حسین گران قراخیل جهت شرکت در رویداد ملی کتابخوانی " روایت قهرمان بانوان ایرانی انجام شد.
کتاب *تب ناتمام* نوشتهی خانم **زهرا حسینی مهرآبادی**، روایت زندگی **شهلا منزوی**، مادرِ جانبازِ شهید **حسین دخانچی** است؛ روایتی عمیق، صادقانه و تکاندهنده از مادری که رنج را زیست، درد را تاب آورد و هرگز دم درنکشید. اثری که بهواسطهی عمق معنایی و صداقت روایت، شایستهی توجه قرار گرفت و به افتخار **تقریظ مقام معظم رهبری** نائل شد.
آنچه این کتاب را بینهایت ارزشمند میکند، محوریت «مادر» است؛ مادری که نقش اول این روایت است و نام مقدس مادر را به زیباترین شکل به تصویر میکشد. مادری که با اقتدا به حضرت زینب سلاماللهعلیها، از گردنههای سخت و صعبالعبور زندگی عبور میکند و با امید و صبوری، فراز و نشیبهای طاقتفرسا را پشت سر میگذارد.
توفیقی حاصل شد تا در ایام ولادت حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها ـ که به نام مادر مزین است ـ از میان انبوه کتابهای قفسههای محل خدمتم، *تب ناتمام* را برای خواندن انتخاب کنم. انتخابی که هرگز اتفاقی نبود. این کتاب را با وجود مشغلههای فراوان، در کمتر از چهار روز خواندم؛ کتابی عمیق و تکاندهنده که لحظهای رهایم نمیکرد. هرچه بیشتر میخواندم، تشنهتر میشدم. حتی زمانی که ناچار بودم کتاب را کنار بگذارم، ذهنم همچنان درگیر روایت بود و بیصبرانه منتظر بازگشت به ادامهی داستان. پایان کتاب با سردردی همراه شد که چند روز با من ماند؛ سردردی از جنس اندوه، همدلی و درک رنج.
در مقدمهی کتاب، نویسنده از علت و هدف نگارش اثر میگوید؛ از دغدغهای هفدهساله، از صدها پرسش بیپاسخ که سالها ذهنش را درگیر کرده بود. هفده سال انتظار کشید، اما خبری نشد؛ پس خود قدم پیش گذاشت. با تردید، گوشی تلفن را برداشت و تماس گرفت. صدای آرام و مهربان آن سوی خط، دلش را قرص کرد و ارادهاش را استوار. اینگونه روایت زندگی شهید حسین دخانچی، پس از بیش از هشتاد ساعت همنشینی و شنیدن خاطرات مادر شهید، شکل گرفت و حاصلش شد کتاب *تب ناتمام*.
این اثر از دوران نوجوانی مادر شهید آغاز میشود؛ از روزهای خواستگاری و ازدواج با همسرش **مرتضی دخانچی**، تا سالهایی کوتاه پس از شهادت فرزند. خانم منزوی با پسرعمه ی خود، مرتضی، که سیزده سال از او بزرگتر بود، ازدواج میکند. پس از چند سقط جنین، با نذر و نیاز و مراقبتهای فراوان، صاحب فرزندی میشود که او را «حسین» مینامند؛ دستهگلی که با درد و رنج بسیار به دنیا میآید. پدر، عاشق نام «علی» بود و چندبار نام مولای متقیان را بر زبان آورد، اما به احترام خواست پدربزرگ، نام حسین بر کودک گذاشته شد.
حسین کودکی آرام و کمصدا بود. پس از او، علی به دنیا آمد؛ درست در نقطهی مقابل حسین، بیقرار و پرجنبوجوش. سپس مهدی و بعد جواد، خانواده را کاملتر کردند. شهلا خانم از زبان خود روایت میکند که شیطنتهای پسرها کار را بر او سخت کرده بود؛ بیآنکه بداند روزی همین پسرهای شیطان، عصای دست مادر خواهند شد.
با عبور از روزهای انقلاب، فعالیتهای حسین و علی و جبههرفتنهای حسین ـ و با وجود مخالفتهای پدر ـ به نقطهی عطف کتاب میرسیم؛ جایی که حسین مجروح میشود و نهایتاً به **قطع نخاع گردنی** دچار میگردد؛ اوج جانبازی و آغاز تب ناتمام. از اینجا قصهای طولانی و جانفرسا شروع میشود: جبهه، بیمارستان، آسایشگاه، خانه و دوباره آسایشگاه… و در نهایت، **هفده سال درد، هفده سال رنج، هفده سال صبوری، هفده سال مراقبت، هفده سال تب**؛ هفده سال مرگ را به چشم دیدن، هفده سال شرمندگی حسین از مادر و برادرانش، تا سرانجام شهادت و رهایی.
*تب ناتمام* فقط یک کتاب نیست؛ **درد است، زخم است**. مگر میشود هفده سال رنج را در یک کتاب خلاصه کرد؟ مگر میشود بیقراریهای یک مادر، غم یک برادر و شرمندگی یک جانباز را در چند جمله روایت کرد؟ این کتاب خواندنی نیست؛ **حسکردنی است**. باید با آن زندگی کرد، باید از تعلقات دنیا تهی شد تا بتوان ذرهای از حال و هوای آدمهایی را درک کرد که چون پروانه گرد حسین میچرخیدند و ذرهذره، مثل شمع، آب میشدند. باید در این کتاب غرق شد تا داغ پدری را فهمید که تاب دیدن درد پسرش را نداشت و غریبانه از دنیا رفت.
و حسین… که قصهی هفده سال رنج را به زیباترین شکل ممکن به پایان میبرد و برای همیشه آسمانی میشود. حسین از این زندگی سهمی جز شهادت نداشت. حسینی که هرگز ناله نکرد، شکایت نکرد و تا آنجا که توان داشت، نگذاشت کسی صدای درد و تبهای جانسوزش را بشنود. از لحظهی تولد تا شهادت، آرام بود؛ آنقدر که پرستاران، او را «مسیحِ بیمارستان» مینامیدند.
حسین زمینی نبود؛ حسین آسمانی بود… و اینبار، آسمانیتر شد.